امید صباغ نو سیب هوس

اشعار امید صباغ‌نو

امید صباغ نو از شاعرانی است که بی‌شک علاقه‌مندان به شعر معاصر، نام او را بارها شنیده‌اند و اشعار عاشقانه‌اش را خوانده‌اند. امید صباغ نو اشعار خود را در قالب کتاب‌های متعددی به چاب رسانده‌است.

از جمله کتاب‌های امید صباغ نو می‌توان به سیب هوس، تن‌ها، تا آمدن تو عشق‌بازی تعطیل، شعر نیست، خودزنی، مهرابان و … اشاره کرد. برای خرید اینترنتی کتاب‌های امید صباغ نو می‌توانید به روزآهنگ مراجعه کنید.

چند شعر از امید صباغ نو به خوانندگی امیر عظیمی نیز به چاپ رسیده‌است. اگر شما نیز به شعر معاصر علاقه مند هستید؛ در ادامه با رازینه‌مگ همراه باشید.


هدیه ویژه رازینه برای شما

کتابچه کسب درآمد اینترنتی در ایران

100,000 ریال – خرید

اطلاعات بیشتر ...

دردِ عشقی کشیده ام که فقط هر که باشد دچار می فهمد

مرد، معنای غصّه را وقتی باخت پای قمار می فهمد!

بودی و رفتی و دلیلش را از سکوتت نشد که کشف کنم

شرحِ تنهایی مرا امروز مادری داغدار می فهمد!

دودمانم به باد رفت امّا هیچ کس جز خودم مقصّر نیست

مثلِ یک ایستگاه متروکم، حسرتم را قطار می فهمد!

خواستی با تمامِ بدبختی، روی دست زمانه باد کُنم!

دردِ آوارگیّ هر شب را مُرده ی بی مزار می فهمد

هر قدم دورتر شدی از من، ده قدم دور تر شدم از او

علّتِ شکِّ سجده هایم را «مُهرِ رکعت شمار» می فهمد!

قبلِ رفتن نخواستی حتّی یک دقیقه رفیقِ من باشی

ارزش یک دقیقه را تنها مُجرمِ پای دار می فهمد…

شهر، بعد از تو در نگاهِ من با جهنّم برابری می کرد

غربتِ آخرین قرارم را آدمِ بی قرار می فهمد

انتظارِ من از توانِ تو بیشتر بود، چون که قلبم گفت:

بس کن آخر مگر کسی که نیست چیزی از انتظار می فهمد؟!

***

مثل هر شب، هوسِ عشق خودت زد به سرم

چند ساعت شده از زندگی‌ام بی خبرم

این همه فاصله، ده جاده و صد ریلِ قطار

بال پرواز دلم کو، که به سویت بپرم؟

از همان لحظه که تو رفتی و من ماندم و من

بین این قافیه‌ها گم شده و در‌به‌درم

تا نشستم غزلی تازه سرودم که مگر

این همه فاصله کوتاه شود در نظرم

بسته بسته کدئین خوردم و عاقل نشدم!

پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم!

بی تو دنیا به دَرَک! بی تو جهنّم به دَرَک!

کفر مطلق شده ام، دایره‌ای بی وترم

من خدای غزل ناب نگاهت شده‌ام

از رگ گردنِ تو، من به تو نزدیکترم

***

زندگی، بی تو پُر از غم شدنش حتمی بود

با تو امّا غمِ من کم شدنش حتمی بود

همه جا، از همه کس زخمِ زبان می خوردم

این وسط اسمِ تو مرهم شدنش حتمی بود

رگِ خوابِ تو اگر دست دلم می افتاد

قصّه ی عشق، فراهم شدنش حتمی بود

پا به پای من اگر آمده بودی در شهر

این خبر سوژه ی عالم شدنش حتمی بود

بین ما موش دواندند! خودت می دانی

چون که این رابطه محکم شدنش حتمی بود

سیب و قلیان دو سیب و من و تو، در این حال

شخصِ ابلیس هم آدم شدنش حتمی بود!

شک ندارم که اگر پای تو در بین نبود

«جنّت آباد» جهنّم شدنش حتمی بود!

***

درست مثل من از عشق خود پشیمان بود

زنی که پشت بهار دلش زمستان بود

زنی که شعر برایش کم است و می باید

برای لمس قدم های او خیابان بود!

شنیدم از همه، در شهر هر که اورا دید

سه هفته آب و غذایی نخورد و حیران بود!

دو چشم داشت که از حد مرگ زیباتر

ولی نگفت پری بود یا که شیطان بود

دو چشم گرگ که بعد از دریدن یوسف

دلیل کینه و خشم زنان کنعان بود

ردای شعله به تن کرده بود اما شکر…

برای من که خلیلش شدم گلستان بود

دهان گشود گمان کردم انزلی اینجاست

هزار بحر خزر در گلوش پنهان بود

نسیم، نام زن عاشقانه هایم بود

که نام واقعی اش باد بود، طوفان بود

***

درون شعر فراز و نشیب ممنوع است!

و حرفهای عجیب و غریب ممنوع است

من آدمم و تو حوای ماجرای منی!

تمام حرف تو این شد که سیب ممنوع است

همیشه در غزلم عاشقانه گردش کن

بیا و عشق من شو فریـب ممنوع است

بیا که تا نکشی با نبودنت دل مرا

مسیح قصه که باشم صلیب ممنوع است

تمام دار و ندارم ، همین غزل یعنی

فدای چشم تو بانو !نهیب ممنوع است

بیا که خارج از این شعر عاشقی بکنیم

درون شعر فراز و نشیب ممنوع است !

***

قصه ی عشقِ غم انگیز، نمی فهمیدیم!

وسعت حادثه را نیز نمی فهمیدیم

زرد بودیم همه عمر ، ولی تا گفتند:

علّت زردی پاییز؟ نمی فهمیدیم!

نه ، نشد غارت یک دل بکنیم انگاری

ما به اندازه ی چنگیز نمی فهمیدیم!

سالها دربدرِ درک حقیقت بودیم

شمس را گوشه ی تبریز نمی فهمیدیم

فرقِ بین هوس و عشق کمی مبهم بود

از دو چشم دغل و هیز نمی فهمیدیم!

ما مترسک شده بودیم و چیزی غیر از

اتفاق ِسرِ جالیز نمی فهمیدیم

زندگی قصّه ی تلخی ست و مشکل این بود

قصّه ی تلخ و غم انگیز نمی فهمیدیم!

***

نشستیم و قسم خوردیم رو در رو به جان هم!

اگرچه زهر می‌ریزیم توی استکان هم!

همه با یک زبان مشترک از درد می‌نالیم

ولی فرسنگ‌ها دوریم از لحن و زبان هم

هوای شام ِ آخر دارم و بدجور دلتنگم

که گرد ِ درد می‌پاشند مردم روی نان هم!

بلاتکلیف، پای تخته، فکر زنگ بی‌تفریح

فقط پاپوش می‌دوزیم بر پای زیان هم!

قلم‌موهای خیس از خون به جای رنگ ِ روغن را

چه آسان می‌کشیم این روزها بر آسمان هم

چه قانون ِ عجیبی دارد این جنگ اساطیری

که شاد از مرگ سهرابیم بین هفت خوان هم

برادر خوانده‌ایم و دست هم را خوانده‌ایم انگار!

که گاهی می‌دهیم از دور، دندانی نشان هم

سگ ولگرد هم گاهی بلانسبت شرف دارد

به ما که چشم می‌دوزیم سوی استخوان هم!

گرفته شهر رنگ گورهای دسته جمعی را

چنان ارواح، در حال عبوریم از میان هم

***

گفتی چه خبر؟ از تو چه پنهان خبری نیست

در زندگی ام، غیر زمستان خبری نیست

در زندگی ام، بعد تو و خاطره هایت

غیر از غم و اندوه فراوان خبری نیست

انگار نه انگار دل شهر گرفته ست

از بارش بی وقفه ی باران خبری نیست

ای کاش کسی بود که می گفت به یوسف

در مصر به جز حسرت کنعان خبری نیست

از روز به هم ریختن رابطه ی ما

از خاله زنک بازی تهران خبری نیست!

گفتند که پشت سرمان حرف زیاد است

از معرفت قوم مسلمان خبری نیست!

در آتش نمرود تو می سوزم و افسوس

از معجزه ی باغ و گلستان خبری نیست!

در فال غریبانه ی خود گشتم و دیدم

جز خط سیاهی ته فنجان خبری نیست

گفتی چه خبر؟گفتم و هرگز نشنیدی

جز دوری ات ای عشق، به قرآن خبری نیست…

***

تــو مدّعـی بودی درون را نیـــز می بینی

احساس را در هرکس و هرچیز می بینی!

شاید همان بودی که بایستی کنارم بود

امـا دلِ  دیوانه ات  را  ریــز  می بینی!

گفتم که ویران می کنم طهرانِ غمگین ر

تا  پایتخت  تو  شود  تبریـــز ،  می بینی

با چنگ و دندان پای چشمان تو جنگیدم

افسوس ! این سرباز را چنگیز می بینی

هر  روز  کندی  از  بهار  زندگی برگی

تقویم عمرم پُر شد از پاییز، می بینی؟

در بازی ات نقش مترسک را به من دادی

افتاده ام در گوشه ی جالیـز ، می بینی؟

رفتی  و  بعد  از  رفتنِ  تو  تازه  فهمیدم

هر دل که دستت بود دستاویز می بینی!

کاری ندارم؛ هرچه می خواهی بکن، امــّا-

روی سگـم را روز رستاخیــز می بینی…

***

گفتند: نگذر از غرورت، کار خوبی نیست

باید خودت فهمیده باشی یار خوبی نیست

گفتند: هرگز لشگرت را دست او نسپار

این خائنِ بالفطره پرچم دار خوبی نیست!

سیگار و تو، هردو برای من ضرر دارید

تو بدتری، هرچند این معیار خوبی نیست!

ترک تو و درک جماعت کار دشواری ست

تکرار تنهایی ولی تکرار خوبی نیست…

آزادی از تو، انحصار واقعی از من

بازیّ شیرینی ست، استعمار خوبی نیست

از هر سه مردِ بینِ بیست و پنج تا سی سال

هر سه اسیر چشم تو…آمار خوبی نیست!

دیوار ما از خشتِ اوّل کج نبود، اما

این عشق پیر لعنتی معمار خوبی نیست

دیوارِ من  دیوارِ تو  دیوارِ ما  افسوس…

دیوارِ حاشا خوبِ من، دیوار خوبی نیست

آرام بالا رفتی و از چشمم   افتادی

من باختم؛ هرچند این اقرار خوبی نیست!

***

آفتاب از کجا درآمده است، این که حوّا هوای آدم کرد؟

با وجودت اتاق سرد و عبوس، کمی از سردیِ خودش کم کرد

لحظه‌های نبودنت به خدا در خودم بار‌ها شکسته شدم

تا به کِی توی خواب بایستی حضرت ماه را مجسّم کرد؟

عشق یک هدیه ی خدادادیست، من کجا و حضور ماه کجا؟

کاش می‌شد برای ماه دلت، جای شایسته‌ای فراهم کرد

دلِ من مثل سیر و سرکه شدست، نکند از کنار من بروی؟

کاش می‌شد که در کنار تو باز چایِ پر رنگِ عاشقی دم کرد

بعدِ تو سهم سالنامه‌ی من، روز و شب اشکِ شعر خواهد شد

فصلِ پنجم تویی؛ یقین دارم می‌شود رفع غصّه و غم کرد

قول دادی به حرمت دلمان زود برگردی وُ من این دفعه

قلب خود را به جای فرش حریر، پیش پای تو پهن خواهم کرد

***

به جای این که در شب های من خورشید بگذارید

فقط مرزی میانِ باور و تردید بگذارید

همیشه باد در سر دارم و همزاد مجنونم

به جای باد در «فرهنگِ عاشق» بید بگذارید

همین که عشق من شد سکّه ی یک پولِ این مردم

مرا بر سفره های هفت سینِ عید بگذارید!

خیالی نیست، دیگر دردهایم را نمی گویم

به روی دردهای کهنه ام تشدید بگذارید

ببخشیدم! برای این که بخشش از بزرگان است

خطاهای مرا پای خطای دید بگذارید!

گرفته ناامیدی کلّ دنیای مرا، ای کاش

شما آن را به نام کوچکم «امّید» بگذارید

***

حسّ و حال همه ی ثانیه ها ریخت به هم

شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم

گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید

آمدیّ و همه فرضیه ها ریخت به هم!

روح غمگینِ تو در کالبدم جا خوش کرد

سرفه کردی و نظام ریه ها ریخت به هم

در کنار تو قدم می زدم و دور و برم

چشم ها پُر خون شد، قرنیه ها ریخت به هم

روضه خوان خواست که از غصه ما یاد کند

سینه ها پاره شد و مرثیه ها ریخت به هم

پای عشق تو برادر کُشی افتاد به راه

شهر از وحشت نرخ دیه ها ریخت به هم

بُغض کردیم و حسودان جهان شاد شدن

دلمان تنگ شد وُ قافیه ها ریخت به هم

من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق!

پس چرا زندگیِ ساده ما ریخت به هم؟!

***

از جنس خاک این حوالی نیست،خاکی که دنیا بر سرم کرده!

کلّ پزشکان حرفشان این بود: احساس در جسمم ورم کرده

دیوار، قابِ عکس گیجم را مثل لحاف انداخته رویش!

آنقدر از تو دور ماندم که ،آغوش دیوار از برم کرده

مثل مترسک های جالیزی با تیره بختی هام خوشبختم!

جای نوکِ چندین کلاغ پیر ، این روزها زیباترم کرده

هر روز در تنهایی ام غرقم، هرشب درونم برف می بارد

شومینه چشمان خاموشت آتش زده، خاکسترم کرده

با این که در جغرافیای خود گم کرده ام راه تو را، امّا

کولیّ پیری خواند دستم را، یک زن به شدّت باورم کرده

یک زن شبیهِ تو ولی افسوس، بوی خیانت میدهد دستش

حتّی داوینچی نیز بو برده…دعوت به شام آخرم کرده!

***

چقدر ساده به هم ریختی روان مرا

بریده غصّه ی دل کندنت امان مرا

قبول کن که مخاطب پسند خواهد شد

به هر زبان بنویسند داستان مرا

گذشتی از من و شب های خالی از غزلم

گرفته حسرت دستان تو جهان مرا

سریع پیر شدم آن چنان که آینه نی

شکسته در دل خود صورت جوان مرا

به فکر معجزه ای تازه بودم و ناگاه

خدا گرفت به دست تو امتحان مرا

نه تو خلیل خدایی نه من چو اسماعیل

بگیر خنجر و در دم بگیر جان مرا

تو را به حرمت عشقت قسم بیا برگرد

بیا و تلخ تر از این مکن دهان مرا

چه روزگار غریبی است بعد رفتن تو

بغل گرفته غمی کهنه آسمان مرا

تو نیم دیگر من نیستی تمام منی

تمام کن غم و اندوه سالیان مرا


۳ دیدگاه در “اشعار امید صباغ‌نو”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *